خاك تورا صدا مي زد. باد مي وزيد،موهايت را شانه مي كرد. موج ها خود را به باد مي سپردند، فقط براي ِ رسيدن به تو. خاك تو را صدا مي زد. چشم ها براي ديدنت مي شكفتند. ترانه ها براي جان گرفتن، به سوي لبهايت پر مي كشيدند. ماه با هر ترانه ات مي رقصيد. شب شد باد همچنان مي وزيد و موج ها خودرا به باد سپرده بودند و.... همگي دور آتش حلقه زده بودند.... با عشق نگاهت مي كردند...و تو چشم هايت را بسته بودي و آواز مي خواندي. خاك تو را صدا مي زد. دوباره شب شد ولي باد جرات وزيدن نداشت، موج ها ساكن شده بودندو....وتو چشم هايت را بسته بودي،حرف نمي زدي. همگي دست به دست هم دادند و تو را رهسپار سفر كردند. سفري كه مبدا و مقصدش خاك بود. خاك بعد از سال ها دوباره در آغوشت كشيد.خاك سكوت كرده بود...